زندگي نامه شهيد مصطفي طالبي

فرمانده شهید مصطفي طالبي در سال 1339 در خانواده اي مذهبي در شهرستان ملاير از توابع استان همدان دیده به جهان گشود.

پدرش  نانوا بود. مصطفی در شش سالگي وارد دبستان شد.او در سن 10 سالگي با برادر خود محسن هر روز بعد از مدرسه به نانوايي پدر مي رفت و مجبور بود تمام آرد فرداي نانوايي را الك كند بعد از آن مي بايست نانوايي و تنور را تميز كند و حدود ساعت 9 به خانه بر مي گشتتند. و به درس هاي خود مي رسيدند، با تمام اين مشكلات تحصيلات خود را تا سطح ديپلم متوسطه ادامه داد.

در سال هاي قبل از پيروزي انقلاب، در جلسات مخفيانه مذهبي شركت مي كرد و در جريان انقلاب اسلامي در مبارزات خياباني مشاركت فعال داشت و همزمان با تشكيل سپاه پاسداران  وارد سپاه گرديد و با شروع غائله كردستان به مبارزه با ضد انقلاب برخواست. با شروع جنگ تحميلي به جبهه هاي نبرد حق عليه باطل عزيمت كرد و تمامي مدت هشت سال دفاع مقدس را در جبهه گذراند و در عمليات هاي زيادي از جمله «مطلع الفجر، ثارالله، والفجر مقدماتي بدر، خيبر، رمضان، بيت المقدس، فتح المبين، والفجر 2، والفجر 4 و 5، كربلاي 4 و 5، والفجر 8» شركت داشت.

اين شهيد خود تعريف مي كرد كه در محاصره دشمن بوديم و تقريباً يك ماه از او بي خبر بوديم. روزي راديو بي بي سي اعلام كرد يك مزدور ايراني به نام مصطفي طالبي را به اسارت گرفته ايم. بعد يك ماه پدرم با لباس هاي خوني و كثيف و سوراخ سوراخ به خانه برگشت. وقتي جريان را پرسيديم، گفت: ساكم با تمام اطلاعات محرمانه و اسامي بچه ها به آب افتاد و به دست نيروهاي عراق رسيد. آنها از حضور ما مطلع شدند و مدت يك ماه ما زير آتش آنها بوديم، تا از سر ما دست برداشتند و رفتند. هر روز تعدادي از بچه ها روي پاهايم شهيد مي شدند بالاخره بچه هاي تازه نفس آمدند و ما نجات يافتيم.

آري آن وقت بود كه تقريباً پيكر 20 لاله به خون تپيده گردان مسلم را در ملاير تشييع كردند.

اين شهيد بزرگوار با مسئوليت هاي مختلف در جبهه حاضر مي شدند از جمله مسئوليت هاي اين شهيد عبارت بود از: «معاونت فرمانده اي گردان 151 مسلم ابن عقيل، فرماندهي گردان 151 مسلم ابن عقيل، جانشين فرماندهي عمليات قرارگاه نجف، فرماندهي عمليات تيپ ذوالفقار، فرماندهي محور لشگر 32 انصارالحسين، فرماندهي قرارگاه شهيد كاظمي و آخرين مسئوليت ايشان فرماندهي عمليات لشگر 4 بعثت بود.»

او با توانائي هاي علمي و عملي كه از خود نشان داد داد موفق به گذراندن دوره دافوس فرماندهي و ستاد گرديد.

وي در پاييز سال 1372 به شدت بيمار شد و به پزشكان مختلف مراجعه كرد ولي مي دانست شيميايي است ولي حرفي نمي زد. اين حال ادامه داشت تا عيد سال 1373 كه به دكتر انصاري مراجعه كرد و چند روز پيش او رفت، روزي كه به نزد او رفت از اين شهيد آزمايش مغز گرفت و سريعاً متوجه اين مسئله گرديد و او را به تهران اعزام كرد بعد از مدتي شيمي درماني و درد فراوان حتي خم به ابرو نمي آورد و هر وقت از او مي پرسيدم چرا تا به حال حرفي نزدي مي گفت: اين خواست خدا بوده چرا بايد به شما مي گفتم و شما را ناراحت مي نمودم.

روزي يكي از دوستان به عيادت او مي رود و بعد چنين مي نويسد:

از پله هاي بيمارستان آزاد بالا رفتم، شنيده بودم كه سخت بيمار است، پيش از اين بارها و بارها تركش توپ و خمپاره بي دعوت بر دست و پا و صورتش ميهمان شده و در بخش هاي گوناگون جراحي برايش تخت رزرو كرده بودند و او مي ماند و جمعي مجروح تر از او كه هر گاه چشم مي گشود با لبخند، محل مجروح شدنش را سؤال مي كردند. اما اين بار غريب تر از همه وقت در جدال با تبي آتشين كه امان را از تن زخم خورده سال هاي نبردش گرفته، وارد بخش و يك راست به اتاقش رفتم. صبورتر از هميشه با لبخندي كه بسيار شباهت به «حاج حسين» داشت، نيم خيز شد. خواست سخن بگويد، سرفه راه بر كلامش بست. پيشاني اش را بوسيدم و دست بر چهره پور نورش كشيدم، پرسيدم: چي شده؟

گفت: «راضيم به رضاي دوست»

گفتم: «هيچ مي داني كه شهري براي شفايت دست به دعا برداشته اند»

گفت: «شرمنده مردمم»

 گفتم: «سردار، مردم قدرشناسي مي كنند.»

گفت: «كاري نكردم.»

گفتم: «دلاور، يادته وقتي پشت به پشت حاج حسين مي دادي از بازي دراز گرفته تا شلمچه نفس دشمن را مي گرفتيد.» لبخندي زد و گفت: «شلوغش مي كني»

گفتم: «يك لشكر شاهد دارم، آن هم لشكر انصارالحسين»

گفت: «دست بردار»

گفتم: «حاجي زودتر خوب شو، محرم نزديكه، بعد از حاج حسين اميد بچه ها تويي، امسال بايد هيئت با شكوه تر از هر سال باشد.»

گفت: «انشاءالله»

تب حاجي از سرما خوردگي نبود از گازهاي شيميايي بود كه بعثي هاي بي دين بارها و بارها به خورد او داده بودند.

احساس كردم خوابش گرفته، گفتم: «حاجي صداش مي زني؟»

گفت: «آره»

گفتم: «منظورم كيه؟»

گفت: «خانم فاطمه رو»

گفتم: «از كجا فهميدي»

گفت:«آخه علاقه منو به خانم فاطمه زهرا مي دوني.»

چشم هايم پر از اشك شد، گفتم: «آره قهرمان، خوب كسي رو صدا مي زني، خداحافظي كردم، شب در خلوتم سر به سجده گذاشتم و از خدا براي شفاي سردار حاج مصطفي طالبي اين يادگار دوران دفاع و همه مجروح هايي كه بعد از گذشت 6 سال از جنگ هنوز هم با گران درد را به دوش مي كشند، دعا كردم. بيائيد همه با هم براي بهبود همه جانبازان و مجروحان جنگ صادقانه بخوانيم.     

 

پايان