«بهانه»
ديريست دارد اين دل تنگم هواي تو
ديگر نمي آيد به گوش من صداي تو
هر شب دلم با يك بهانه از تو مي پرسد
من بي جوابش مي نهم آخر نداي تو
هر شب براي مقدمت بيدار مي مانم
چون شبروان خسته را مانم براي تو
اين كوچه دارد در سكوتي تلخ مي پرسد
حتي نديدم يك قدم هم رد پاي تو
يك شب بيا تا بنگري توفان دريا را
گيسوي من در ساحل درياهاي تو
پايان