اي كاش محبت و عاطفه از ميان انسان ها رخت بر مي بست، اي كاش به هم وابسته نبوديم،
اي كاش گل محبت را در دل نمي پروراندم و خود را به تو مأنوس نمي كردم تا از غم
جدايي ات سال ها بگويم، اي كاش از همان لحظه آشنايي چشمهايم را مي بستم و دل به خدا
مي دادم.
كاش مي شد باز هم به اين دنيا برگردي، زيرا حرف هاي ناگفته بسياري داشتم ولي آنقدر
زود ترك مان كردي كه وقت نشد بگويم دوستت دارم، مانند كبوتر سفيد از بام خانه
پرگشودي و به سوي آسمان ها شتافتي.
دسته گلي را كه بر مزارت گذاشتم ديگر نديدم.
شايد آن را برداشته باشي و بخواهي بگويي يادت هستم.
اگر دوستت نداشتم شب ها برايت گريه نمي كردم، هنگامي كه تو را در درون قبر گذاشتند
انگار تو در آن لحظه خنديدي نمي دانم چرا؟
هر روز كنار عكس كهنه و قديمي ات مي روم و به ياد خاطراتت اشك مي ريزم دستهايت را
به خاطر درم كه مرا نوازش مي كرد. نمي دانم آيا كسي هنوز تو را به خاطر دارد يا نه.
شنيدم انسان ها فراموش كار و جايز الخطاء هستند. اما چقدر نمي دانم به اندازه اي كه
عزيزان خود را فراموش كنند و دل به ماديات بسپارند.
مي دانم كه جايت راحت و خوب است، اما نمي دانم باغم فراغت چه كنم، چه كنم كه دل
كوچك من براي تو پرپر مي زند تا شايد روزي از اين قفس پرواز كنم و به سوي تو بيايم
و در آنجا بگويم پدر عزيز دوستت دارم.
پايان
دفتر یادداشت ها و خاطرات فرزند شهید مصطفی طالبی، تحریریه پایگاه اطلاع رسانی
قربانیان سلاح های شیمیایی.