«گلايه»
تو تنها مونس جان و دلم بودي كجا رفتي
برايت يك سبد از عشق آوردم چرا رفتي
نگاه من برايت گفت مي خواهم تو را اما
به فرياد نگاه خيس من بي اعتنا رفتي
از آن روزي كه بشنيدي دعاي صبحگاهم را
شدي از خويشتن مغرور با باد صبا رفتي
تو تنها آشنا بودي در اين غربت كه من بودم
ز درياي وجود من مثال ناخدا بودي
نه مي گويم كه برگردي نه مي گويم چرا رفتي
ولي يك روز مي فهمي كه بر راه خطا رفتي
پايان