قطعه شعری از هدی طالبی، فرزند شهید مصطفی طالبی

 «حس نامعلوم»

 

دل ديوانه ام انگار سر و سامان ندارد باز

حديث درد و نامردي سر پايان ندارد باز

دوباره هق هق گريه به كنج چشم جا وا كرد

درون خانه قلبم گلي گلدان ندارد باز

سراپاي وجودم را گرفته سايه وحشت

مرا اين حس نامعلوم چرا پايان ندارد باز

ميان جمع مي خندم چه مي دانند از حالم

نمي دانند و مي گويند دل نالان ندارد باز

به كنج گوشه گيري هم مرا ديوانه مي خوانند

دلم در اين خراب آباد يكي رهبان ندارد باز

در اين تنهايي و خلوت پي يك دوست مي گردم

نواي مرغ خوش خوانم يكي همخوان ندارد باز

هواي بي كسي گويي در اين غمخانه خواهد ماند

چو شمعي سوختم بي تاب چرا پايان ندارد باز

 

پايان